FANDOM


ترانه ای برای آزادی به امید همکاری همه برای این شعر بی مفدمه


{راوی جمع}

شعری که تا نیمه ترجمه شده به امید طلوعی دیگر

اینجا کلمات راه خود میروند و انسانها راهی دیگر


به امید سرزمین موعود به امید نظاره دنیایی دیگر

به امید صبح یاد ترانه سرا جام شراب فردایی دیگر



{ترانه سرا}

از بهر هر آنچه نگفته ام و ننوشته ام مرا ببخشید

دانم اهورا هیچ گاه نگاهش رابه من نخواهد بخشید


در گوشم نجوایی گفت که بیدار شوو من گرستیم

اما هیج کس نپرسید و نگفت از بهر چه گرسیتم


گرسیتم و گرسیتم به رسوایی روزگار گریستم

به سستی جهان خندیدم به رو سیاهیش گرسیتم


به ندای انسانها روی زمین به عشق و به هدف

به دیوارهای سیاه گریستم خندیدم و باز گریستم



{راوی جمع }

سربازان اهریمن در سوگ نور شادی میکنند

کوردلان برای تاریکی باور و بیگاری میکنند


اما بایان دوران تاریکی اهریمن نزدیک است

دانید راه آزادی در پس دالانی تاریک است



{ندا}

موسیقی برای قلب شکسته تا درد را فراموش کند

موسیقی برای یک کودک بی پدرتا شادی یاد آورد


من انسانم و زندگی میکنم با آزادی در فلسفه حیات

من یک انسانم آزادغرق شدم در فلسفه تولد و ممات


دیشب الهه آسمان دخترسِفِئوس آندرومدا مراصدا کرد

همانند مادری مهربان زمزمه ای در گوشم نجوا کرد


{الهه آسمان}

زندگیت یک گلوله بشتر نیست و شجاع باش و نترس

آواز سیرن رو زمزمه کن دخترک شجاعم اصلا نلرز


زندگیت یک گلوله بشتر نیست و شجاع باش و نترس

یک لحظه تا ملاقات ما عزیزم یک لحظه ی دیررس


آن لحظه مرگ و نیستی وعده ملاقات ما در آسمان

ارزش آن دیدارخدا لحظه جدایی از جهان دیوانگان


{راوی} و ندا با زمزمه مادرش آندرومدا چنین گفت به همه

زندگی یک گلوله بیشتر نیست بدون ترس و واهمه


سلام مردم من ندا هستم خداخافظ زندگی

دست آخر گلوله ای گلوی ندا را پاره کرد


{راوی}

خیلی حالب بود این جسم سخت کوچک چگونه بود

به همین سادگی مدارک تقلب را ادعا را اعاده کرد


و تا حالا جان دادن کسی را از نزدیک ندیده بودیم

همین یکی را کم داشتیم یک خر برایمان پیاده کرد


غرق در خون در کف خیابان شهر رویای ندا آزادی

آری ندا جان داد در دستان اهورا و اهریمن ناله کرد


همه دنیا میدانند ندا جرمش چه بود و چه خواست

مشکل ؟ درخواست عقل از یک انسان دیوانه کرد


} در کابوس شاعر}

از اینجا من را ببرید دیگر نمیخواهم ساکن بهشت باشم

من را ببرید دیگر نخواهم همنشین بهشتیان آدمکش باشم


این زنجیرها را از من بازکنید و رهایم کنید در تنهایی

از این پس نخواهید در باور من از فردوس هیچ بهایی


زنجبرهای بهشت از من باز کنید و در دوزخ جایم دهید

از امروز جای شراب طهور زهر و آتش در جامم دهید


{شاعر در بازآفرینی ندا}

نفطه پرگار من در دست جدی و سخنگوی من شعر پارسیست

بازی شطرنج من با حروف وهمه خانه های آن رنگ نارسیس


یکسو شاهی را در کوه آولمپ نشسته در اطرافش دوازده خدا

یکسو رویای مادر زمان رادوفرزند تاریکی و نور از هم جدا


یکسو کلمات آفرینش آدم و حوا گویند و به اسم رب الشعرا

یکسو فریاد نیستی و کوزه شکستن می و دنیای یک جو مرا


بیدار شو بیدا شو ندا در این جهان به اسم یزدان پاک

فروزنده ماه وشب و روز و ناهید خورشید افروزناک


بیدار شو ندا به نام همه مردم دنیایی که برتو گریستند

بیدار شوکنون به نام کسانی که برای آزادی دگر نیستند


{شاعر} بیدار شود ندا اینجا کلمات راهی دیگری را میروند

بگذار همه مردم دنیا بار دیگر رویای تو را بشنوند


زنده شو دخترک پارس در شعر و نفس بکش دوباره

هرچند اینجا نیز چون گذشته کشته خواهی شد دوباره


آری این خاصیت دنیای شعر است که حس میکنی

در مقام شاعر مرگ و زندگی میآفرینی حس میکنی


اما بدان اگر بگویی آزادی باز هم خواهی مرد ندا

اینجا نیز یاد دار اهریمن نشسته در کمین این صدا


میشناسمت نیک دانم که باز چه خواهی گفت ولیک

کمی فکر کن به پندم فرشته آزادی دختر آندرو مدا



{ندا}

آز ادی

آزادی

....

آزادی مرا به خویش میخواند نوری به من میاوراند

در چشمانم میدرخشند رویایی را به من میبارواند

....

آزادی

آزادی



{راوی}

سلام مردم من ندا هستم خداخافظ زندگی

دست آخر گلوله ای گلوی ندا را پاره کرد


نمیدانی چقدر برایت گریستیم و یادت کردیم

آری چنین بود

ندای آزادی جهان را مجنون و بی خانه کرد


{شاعر}

گاهی اوقات یک رویا شعر میشود و میشود شنید

گاهی اوقات صدای آخرین نفسها را میشود شنید



گاهی اوقات باران میگیرد و باران را میشود شنید

گاهی پر پرواز میگیریم و پرواز را میشوند شنید


گاهی اوقات بذرهای ما جوانه میزند و میشود شنید

گاهی اوقات قلب ما تند میزند و باز هم میشود شنید


همه اینها را میتوان شنید زمانی که کور و کر نباشیم

همه چیز را میتوان شنید زمانی که نادان وخر نباشیم


{راوی}

بیگمان اورماز روزی خواهد آمد

و اهورا روزی فرمان خواهد راند


{شاعر}

زندگی یک حقیقت روشن است ولی درک آن سخت است

دانستن جای احساس را میگیرد حادثه بسته به بخت است


ابرها همیشه خورشید را نخواهند پوشانید چه هوا سرد باشد

شجاعت گوهرذات شیر بیشه است چه زن یا چه مرد باشد




{راوی}

سرگشته از این همه زندگی بیهوده و مرگ بی حاصل شدم

یادباد آن سنگی که از شکستن آن امروزدیوانه و جاهل شدم


سرنوشت ما را تا کجا خواهد برد نیما نگو از سهراب بپرس

روزگاریست ترک حکیم کردم و در خرابات فاسق باطل شدم

Ad blocker interference detected!


Wikia is a free-to-use site that makes money from advertising. We have a modified experience for viewers using ad blockers

Wikia is not accessible if you’ve made further modifications. Remove the custom ad blocker rule(s) and the page will load as expected.

در اطراف شبکهٔ ویکیا

ویکی تصادفی